سر میرود
در این
شب ِ دلگیر ِ بی سحر
حال ِ دلم
ز صحبت ِ بی گفت و گوی خویش
شوقی نمانده
تا که نشینم به پای صبــ ـح
صبحی که چون رسد
خبر از
خور و شید نیست
پ.ن: دلم به متروکی پی نوشت، سوخت! چون عروسانی که روزی ارجی داشتند و قربی و حال چون بیوه گان که اجرشان غربت است. مشکل از قلمی است که یک سر دارد و هزار دهان. مشکل آنجا بزرگتر می شود که نوشتن هست و نوشته ها در کاغذهای روی میز تلمبار می ماند اما نمی دانم این شوق علنی کردنش را چه کسی با خود برده است. به هرحال تصمیم دارم لااقل فاصله نوشته های پی نوشت به ماه نرسد. سالی دوازده خط خطی، حداقل وفاست...

