چتر تو را قربان، قربان!
که در اين برهوت
همه کويرند و زير چتر تو باران است

مانده:
چه تنگ اين تن
مرا بگرفته در آغوش
که يک دم هم مجال دم کشيدن نيست!
محذوف:
نه نوری می فروزد ظلمت شب را
نه ناری می برد قندیل وحشت را
نه ايمانی
نه برجا مانده پيمانی
نه پیکی می رسد از پیر پنهانی
مرا اين تن
چو تُنگ تَنگ بی آب است...
پ.ن های من یکساله شد...
مسجد شهر من
ز حلقوم مناره ناله می زند
که در حسرت سجاده
سرشار آفتابه ام!
* برای مسجدی بين راهی نوشتم، که مستراحش شلوغ تر از شبستانش بود!
چندی است بی صدا تر از اجساد سر به گور
جایی میان چاهک از ياد برده نور
در خود نشسته ام
دلواپس از پسآمد کردار پست خويش
[]
اينجا به زير بيرق نسناس* و اسکناس!
از ياد رفته لذت سجاده جوش من
گویی میان قلب
هر رگ ، سیه رگ است!
عید غدير – 18 دی 85
* نسناس نام جانوری افسانهای و موهوم، شبیه به انسان است. من اينجا به معنای «انسان نما» آورده ام.
شهر تاریک پرستان
بزم خاموشی شید
وندر این آئین کفر مهرتاب
حکم انکار تماشا کرده اند!
[]
در پس ابر غلیظ قیرگون
همچنان مستور؛ ای سلطان من
ما همه خوابیده ایم
برسر مکتب چنین آموختیم
هرکه خفتش بیش اجرش بیشتر
[]
حالیا اکنون تمام اهل شهر
سر به راه بسترند
این تمام ذکر یلدایی ماست:
شکر شب،
چون یک دقیقه شب تر است!
30 آذرماه 85
ز مردی مان، چه بر جا مانده؟
جز مُرداب
جز مَردآب
جز گندآب آدم زاد ، آدم خور
که در خود می کِشد عقل معادی را
که در خود میکُشد
قاموس مردی را
مردی را...!؟
نیمایی/ 27 آبان 85
]زمزمه های اولین عیدی که بی تو می گذشت[
(1)
مادر!
خاکت که بر سرم شد
به دوش کشیدمت تا کشتزار مردگان
به خاک کاشتم
که زنده درو کنم ترا ؛ فردا...
(2)
سنگ سردِ سپیدت
نفس نفس میزند زیر دستم!
هنوز تپش قلب داری مادر؟
ای رفته ز یاد
سی صد و شصت و چهار
من مانده به جا ، ولیک
شب رفت و نهار
امشب بگریستم به خود
- هان! زنهار... -
یکسال فتاده زیر پا
- بی مقدار -
یک شب ز ریا گرفته بر سر!
که چه کار؟
[]
گفتم به حسام!
خیز و پیمانه بیار
اما نه تو «فله خوان» شو
- همچون بسیار -
یک آیه بنوش و
مزه بر دل بسپار
سبک نیمایی
------------------------
شب قدر ؛ ۲۱ مهر ۸۵
گم می روم
به راه ندانی که پیش رواست
هرسو کشم سرک
- دنیای جنگ و بنگ -
بوی کباب آدم و سیخی ز استخوان
من هم در این میانه چو سرباز بی تفنگ!
[]
هرسو که می روم
و به هر کس که می رسم
فریاد می زنم:
گم رفته ام
هرآنکه مرا یافت
مال او...
سبک : نیمایی
------------------------------------------
* اینجا نوشتم ؛ سرودن بر وزن قران
یک عمر با همه بی تو
یک ماه هم ، با تو بی همه
رمضان، ماه عسل من و توست
-----------------------------------------------
از امشب، 40 شب مانده است تا عید فطر !
« آنکس است اهل بشارت که اشارت داند »
لحظه شمار مصافی هستم
که گلوله از استواری قلب من
شهید می شود!
------------------------------------
*قصه ي تولد «پي نوشت» و سبک نوشتاري آن - قسمت (3)
بر ساحل وجودم نوشتم «عقل»
پس هرگاه به درياي دلم موج خشم سر مي کشد
کف به لب مي آورد تا نقش «عقل» را از شن بشويد