چند صباحی است نوشته هایم قابل نشر نیست. فحش است و بدبیراه به قواره این و آن! دیگر چندان اعتقادی هم به شعرهای عزلتی و انزوایی ندارم و کمی بن مایه های فکر، در مسير تحول است. به قول خودم:
قلبی به سان اخگر و
آهی به طعم دود
من بر مزار باور خود زار ميزنم
شمع مرا که شیخ دکان دار شهر برد
من شعله می کشم ز سراپای خویش تن
آتش به منبری که مرا زهد اخته داد
من بهر خون سرخ روان آمدم ولی
آوخ که جای آن به من اين رجس لخته دارد
و...
به هرحال ديدم اگر حرف از خودمان در کار نيست، حرف از بزرگان که هست. واقعيت آنکه من با «سعدی» زياد مانوس نیستم. اما شعری دارد در توصيف عشق مجازی و بعد قیاس آن با عشق حقيقی (که البته من در تحليل ماهوی عشق، به مجاز قائل نیستم که شرح آن مفصل است) گفتم اين شعر را پیش کش کنم. شاید رسم تنهاگویی از «می» بر افتد و از اين پس باب نقل از ديگران هم گشوده شود. متن کامل شعر را در "ادامه" مطالعه فرمایید.
ادامه

