سجاده بپا کرده ام
ای قبله ی من
وقت نماز است
کجایی؟

مانده:
چه تنگ اين تن
مرا بگرفته در آغوش
که يک دم هم مجال دم کشيدن نيست!
محذوف:
نه نوری می فروزد ظلمت شب را
نه ناری می برد قندیل وحشت را
نه ايمانی
نه برجا مانده پيمانی
نه پیکی می رسد از پیر پنهانی
مرا اين تن
چو تُنگ تَنگ بی آب است...
پ.ن های من یکساله شد...