تبليغاتX
--------« می »--------- --------« می »---------

پ.ن: جرعه های روزانه  است:

بهار
یعنی
بـ ِـه آر
فروردین86

 Home | Contact | About | RSS


مقالات حقوقی و سیاسی

* مانیفست شاه سلطان حسینیسم 3
* مانیفست شاه سلطان حسینیسم 2
* مانیفست شاه سلطان حسینیسم 1
* به بهانه شهادت16 گروگانهای ایرانی
* انسانیت فلسفه نمی خواهد! اما...
* ندانستن حق ماست
* پله پله تا ملاقات کجا؟
* اختلاف در مفهوم اداره کردن
* آیا کل کابینه باید رای اعتماد بگیرد؟
* پوست موز زیر پای راست مجلس
* اینترنت و حقوق بین الملل
* ایران و ترکیه در دونگاه
* فرزندان مکتوب خانواده تافلر
* هرچه بگویم فتنه در می آید
* آزمون حاکمیت در پیشگاه ملت
* رسانه گریزی طراح جامعه باز
* ابتذال حقوقی در سیما
* او نیویورک را دوست دارد
* ما شکوفه نبودیم
* نیاز به دین
* دانایی یا دون آیی؟
* حلالیت طلبی
* انتخابات دهم؟
* دیپلماسی سوریه
* بارداری نامشروع
* سودای نیم میلیاردی کتاب
* آغاز المپیک 2012
* همه المپیک ایران
* چک پول يا پول
* مدرک کردان
* اقتصاد پنهان
* سربازان در مسلخ سکوت
* ظالم بر مسند
* دولت نهم، معضل نظام
* عوام تر از عوام
* رفاه به مثابه سلاح
* تکمیل پازل دشمن
* انتخاب در مه
* من فاطمه ام...
* جامعه هزار چهره
* مصاحبه ام با خبرگزاری برنا
* محنت نامقدس سربازی
* تحلیل اختلاف دولت و مجلس
* ناکارآمد و ناکارآمدتر
* مناقشه خزر
* سیمای شیطان
* آموزگار سیاست
* مبداء حق
* مشرب قاضوی : سلوک مکتوم
* تقدم درون گرایی بر برون گرایی
فهرست کامل مقالات

 

در عجبم از خود که ميدانم

 

با هر نفسي که ميکشم، گورم عميق تر مي شود

 

و باز هم نفس مي کشم!

 

در 85/05/30ساعت 18:1  توسط حسام الدین| لینک| تماس

لحظه شمار مصافی هستم

 

که گلوله از استواری قلب من

 

شهید می شود!

 

------------------------------------

*قصه ي تولد «پي نوشت» و سبک نوشتاري آن -  قسمت (3)

در 85/05/30ساعت 1:24  توسط حسام الدین| لینک| تماس

الهي!

 

من خسته ام از اينجا که هستم...

 

يکدم تو خدا شو؛ بندگي را به من بسپار!

 

در 85/05/29ساعت 12:48  توسط حسام الدین| لینک| تماس

آندم که چون حلاج

 

بر دارم مي کشند ،

 

طناب دست و پا مي زند!

 

 خفه مي شود...

 

در 85/05/29ساعت 10:8  توسط حسام الدین| لینک| تماس

 

دلسوز زنی هستم

 

که زنانه ترین احکامش را

 

مردان می نویسند!

در 85/05/29ساعت 0:18  توسط حسام الدین| لینک| تماس

هجوم سیاه سرمه

 

به سپیدی گونه ات

 

حاشا می کند کتمان اشکهایت را

 

در 85/05/28ساعت 0:40  توسط حسام الدین| لینک| تماس

نه به صبح غربت زده ام،

 

که هیچ ستاره ای در آسمانم نیست

 

نه به شب که همه با هم چشمک میزنند!

 

در 85/05/27ساعت 1:14  توسط حسام الدین| لینک| تماس

من اگر شيوه دلداري نمي دانستم

 

فداي سرت باد، که تو

 

آئين دلشکستن را خوب ميدانستي!

 

در 85/05/26ساعت 0:44  توسط حسام الدین| لینک| تماس

به لطف غربت زبان به دندان گرفتم

 

که در قرن ما،

 

سکوت تنها زبان مشترک عالم است

 

--------------

*قصه ي تولد «پي نوشت» و سبک نوشتاري آن -  قسمت (1) و (2)

در 85/05/25ساعت 8:45  توسط حسام الدین| لینک| تماس

عاشقي را سه مرتبه است

 

بگو، بگو؛

 

           بگو، مگو؛

 

                        مگو، مگو!

در 85/05/24ساعت 19:23  توسط حسام الدین| لینک| تماس

تکلیف نبرد را تقسیم کردیم

 

چوب خوردنش به من افتاد

 

«آخ» گفتنش به تو

در 85/05/23ساعت 18:8  توسط حسام الدین| لینک| تماس

در مسجد مردی را یافتم

 

که سالها است با تور پاره

 

در انتظار صید ماهی نشسته است

 

در 85/05/23ساعت 0:7  توسط حسام الدین| لینک| تماس

حرمت  سلام را که شکستیم

 

لااقل

 

حرمت خداحافظ را نگه داریم

 

در 85/05/22ساعت 12:3  توسط حسام الدین| لینک| تماس

از بالا که نگاه میکنی

 

در کره ای که دو ثلثش آب است

 

دریا، ساحل را اسیر کرده نه ساحل، دریا را

 

در 85/05/21ساعت 20:8  توسط حسام الدین| لینک| تماس

چوت دریا، با لب موج، هزاران بار به پایت

 

بوسه می زنم و پس میکشم...

 

تا وسوسه غرق شدنت را ببینم!

 

در 85/05/20ساعت 11:16  توسط حسام الدین| لینک| تماس

گفتم : «خوشگلی»

 

و این عاشقانه ترین چشم پوشی ام

 

چقدر تو را آرام کرد...

 

در 85/05/17ساعت 13:21  توسط حسام الدین| لینک| تماس

آئین جنگ برای حسام* در نیام** آن است

 

که شمشیر دشمن را کند کنَد

 

حتی اگر به گوشت تن

 

پس، بزن هرآنچه میزنی…

 

------------------------------------

* حسام : به ضم حاء یعنی شمشیر بران

** نیام : غلاف

در 85/05/15ساعت 20:50  توسط حسام الدین| لینک| تماس

زن مرهمی است که

 

درد را تسکین می دهد

 

زخم را افزون می کند

 

در 85/05/14ساعت 0:36  توسط حسام الدین| لینک| تماس

استخاره کردم که آدم بشوم

 

آیه آمد : «هذه جهنم»

 

فهمیدم بد است!

 

در 85/05/12ساعت 21:15  توسط حسام الدین| لینک| تماس

بر ساحل وجودم نوشتم «عقل»

 

پس هرگاه به درياي دلم موج خشم سر مي کشد

 

کف به لب مي آورد تا نقش «عقل» را از شن بشويد

 

در 85/05/11ساعت 10:43  توسط حسام الدین| لینک| تماس

خدايا، در نگاه عوامانه ما

 

 امسال سال «سگ» است

 

پس از سگ به اطرافيان من «وفا» بياموز نه «دندان»!

 

در 85/05/10ساعت 10:45  توسط حسام الدین| لینک| تماس

 

مرید دریا هستم، چون

 

با آب سردش

 

تن می سوزاند، پوست می کند!

 

در 85/05/08ساعت 15:38  توسط حسام الدین| لینک| تماس

به رسم خط خواني کوران

 

تنت را دست مي کشم

 

تا بخوانم آنچه در دل داري و به زبان نمي آوري

 

در 85/05/07ساعت 11:48  توسط حسام الدین| لینک| تماس

مردان خاص که خواب قله می بینند باید

 

در جوهر ثابت علی الدوام باشند

 

و در اعراض منعطف ترین با عوام

در 85/05/06ساعت 17:47  توسط حسام الدین| لینک| تماس

دنیا، به آنچه داری چشم ندارد!

 

طعمه؛ آنی است که «میخواهی» داشته باشی

 

پس داشته باش و نخواه!

 

در 85/05/06ساعت 0:45  توسط حسام الدین| لینک| تماس

درد، ناموس مرد است.

 

باغیرت!

 

غمت را بر سر مناره شهر فریاد نزن.

 

در 85/05/05ساعت 10:32  توسط حسام الدین| لینک| تماس

 

گفت محبت را سقط کن!

 

گفتم: این اولین جنینی است که

 

اگر سقط شود، پدرش می میرد!

 

در 85/05/04ساعت 6:5  توسط حسام الدین| لینک| تماس

بالاشهر که می روی

 

مستراح شان

 

بوی کباب گلپایگانی می دهد!

 

در 85/05/03ساعت 6:3  توسط حسام الدین| لینک| تماس

غرق درياييي و حال در زير آب

 

هرچه بيشتر فرياد بزني که «غلط کردم»

 

زودتر خفه مي شوي!

 

در 85/05/02ساعت 11:43  توسط حسام الدین| لینک| تماس

از اين عصيان به کجا توبه برم که

 

يادت

 

از خاطر آغوشم نمي رود؟

 

در 85/05/01ساعت 15:43  توسط حسام الدین| لینک| تماس