زمان چه مختصر است و ، راه طولانی
هـــزار دشـــمن پیـــدا و ، یار پنهانـی
حســـــــام خام کجا و خیال جام کجا
مگر که دست کرامت ز غيب جنبانی
جمعه /20تیرماه 86

زمان چه مختصر است و ، راه طولانی
هـــزار دشـــمن پیـــدا و ، یار پنهانـی
حســـــــام خام کجا و خیال جام کجا
مگر که دست کرامت ز غيب جنبانی
جمعه /20تیرماه 86

دو هفته گذشته را صرف خواندن داستان کرده ام. بجز مطالعه پراکنده در داستانهای ترجمله شده شاملو و چند داستان کوتاه غیر ایرانی، غالب زمانم صرف مطالعه ی کتابهای «مصطفی مستور» شد. کتابهای روی ماه خداوند را ببوس، استخوان خوک و دست های جذامی، حکايت عشق بی قاف، بی شين، بی نقطه، چند روایت معتبر و... را خواندم و البته بزرگترين مشکل نيز همین بود که همه را پشت به پشت خواندم!
امروز (چهارشنبه – هشتم خرداد)، در اين غوغای طوفان و باد و لطافت دير از راه رسيده ی بهار، در گوشه کاغذی نوشتم:
داد می زند باد
باز می وزد باد
داد، رفته بر باد
و بیداد پر داد
و من در اين بی خورشيد ترين بامداد
بی نخ ترين باد بادکم
سپرده دل بر باد
تا هر کجا برد، بادا باد
غمگين شهر باشد يا شادآباد
مدتی پیش، نوشته ها و یادداشتهایم را مرور می کردم. شمارگان مقالات منتشر شده ام در نشريات اينترنتی و مکتوب از مرز صد گذشته است اما در همه اين نوشته ها حتی يک «داستان» ندارم! و واقعيت آن است که تهی دستی در حوزه داستان نويسی ناشی از پرهيز از داستان خوانی است.
در بين تمام کتابهایی که انبار کرده ام، هیچ کتاب داستانی نداشتم و تعداد رومان هایی که قرض کرده ام و خوانده ام نيز از دو عنوان نمی گذرد:
1- کلیدر – محمود دولت آبادی
2- شادکامان دره قره سو – علی محمد افغان
و این نگاه به داستان و رومان که همواره نمادی از گذران عمر بی خاصيت و اتلاف ذهن و مغز بود، موجب گرديد که در نوشته ها و يادداشتهايم نيز اثری از داستان نباشد. اما امروز ...
طرح دیدگاههای دکتر سروش در قالب یک مصاحبه و بعد از آن، کوران نقدها و نظر ها و بحث ها، ذهن مرا نيز با خود برد. چندين بار هم دست به قلم بردم که بنويسم اما هر بار که چند سطر نوشتم، به بحثی رسیدم که برایم تازگی داشت و مجبور شدم بپرسم و بگردم و بخوانم.
هرچند نوشتن و گفتن باری به هرجهت و بدون برهان و دليل، يا به عبارتی هیجان دادن به یک بحث کاملا تخصصی و فلسفی کار پيجيده ای نیست، آنچنان که احمد زيد آبادی از يک سو کشيد (در مقام موافق) و مجيد مجيدی از يکسو (در مقام مخالف) و من نظر هر دو را که می خواندم به یاد شعر امام خمينی افتادم که برای عروسش نوشته بود
فاطی که فنون فلسفه می خواند
از فلسفه فاء و لام و سين می داند